Welcome to Short story.ir  Book site            ()بستگي داره تو دست كي باشه

قسمتی از کتاب    پيشگفتار نويسنده     پیشگفتار ناشر    فهرست عناوین کتاب    فهرست عناوین    لوح فشرده          نویسندگان     درخواست اخذ کتاب       نرم افزار ، فيلم و عكس ...      داستانهای  کوتاه        پاسخ به سوالهاي شما         معماهای جذاب ، فکری و خلاق       مطالب خواندنی       سايتهاي مرتبط 

در انتظار كسي...

ميگويند روزي مرد عارفيشب هنگام از کنار خانه اي ميگذشت. ديد در خانه باز است و خانه تاريک است و چندين زن و مرد و بچه در حياطخانه روي زمين نشسته اند و به آسمان خيره شده اند. مرد عارف با کنجکاوي دليل اين انتظار در تاريکي و سکوت وهم انگيز را پرسيد. صاحب خانه گفت که همه اهل خانه منتظرند تا بزرگمردي از بيرون بيايد و روشنايي و شور و هيجان را به خانه آنها بياورد.

مرد عارف با تعجب قدم به خانه گذاشت و کنار صاحب خانه گوشه ديوار روي زمين نشست و از او خواست تا وسط حياط آتشي روشن کند و از زنان خانه بخواهد در هر اتاق چراغي بيفروزند، سماوري جوش آورند و شامي بپزند تا دسته جمعي بخورند.

مرد عارف بيکار روي زمين نشسته بود و اين اهل خانه بودند که هر کدام به کاري مشغول شدند و ساعتي بعد آن خانه تاريک و وهم انگيز به يکي از شادترين خانه هاي محله تبديل شد.

در اين هنگام مرد عارف لبخندي زد و گفت " ببينيد عزيزان! من از همان لحظه اي که وارد اين خانه شدم در گوشه اين ديوار نشستم و تکان نخوردم. اين خود شما بوديد که باعث شديد اين خانه سرد و تاريک و بي روح، اين چنين رونق و شور و هيجان به خود ببيند. پس چرا بي جهت منتظر بوديد تا از بيرون کسي بيايد. آي بزرگي که منتظرش بوديد خود شماييد. پس از اين به بعد ديگر وقت خود را در تاريکي به انتظار آمدن برکت و روشنايي از بيرون هدر ندهيد و روزهاي نو زندگي خود را، خودتان مبارک گردانيد.!"

 

آيا تمايل داريد به محض چاپ كتاب از توزيع آن مطلع شويد. پس آدرس Email خودتان را در فضاي زير براي ما بفرستيد

دوستانی که آدرس Email ارسال نمایند در هفته دو داستان دریافت خواهند نمود.

 info@shortstory.ir    : آدرس Email خودتان را وارد نمایید.

Home        contact us         about us